سلام
غروب است و باز دلتنگی من و تو
من و تو وکوچه های بی ریا
سکوت است و دلهره های پاییز
تو ارامشی هستی بر قلم و دستهای پر از خستگی
قصه من قصه شماست
ساحلی هستم در انتظار موج آرامش شما
با من حرف بزن تا با تو بگویم راز سکوتم را
شاید اواز سکوتم بی احسا سی گل های باغچه است
شاید هیاهوی کلاس دلشوره هاست
دلم گرفته است
قلمم نه زبانم نه دستهایم نه
دلم گرفته است!
بیا با من بگو در دور دستهای ساحل
مرغابی های آواز خان بر چه می اندیشند
جاده ها از من چه میخواهند جز ارامشم.
نمی دانم چه بگویم
و قلمم بر اشک تو جوهرش را قربانی می کند یا نه!
دل به دریا زدم طاقتم سلب شده
قلم بر صفحه ای نهادم تا بگویم ساحل خسته است
تو بگو چه بنویسم؟ از که بنویسم؟
برای چه بنویسم؟
ساحل را تنها نگذارید که طوفان روزگار
ارامشش را ربوده
دستهایش خالی است چتر ارامشش دیگر سایه ای ندارد
منتظر شما ساحل
خدا نگهدار!
سلام بر دریای عطش
سلام بر حسین و آل حسین
سلام بر عشق و سرزمین عشق
سلام بر سه ساله حسین
سلام بر شش ماهه حسین
سلام بر حنجره خونین
سلام بر کاروان عطش
سلام بر مادر اسارت
و سلام بر مادرش زهرا و سلام بر همه که از حسین اند و همه فدای حسین
جانم بقربانت حسین!
تکیه باب الحوایج قالهر
من عشق تو دارم به سر دارم به دل بی عشق تو بی دل شوم کجا من تنها روم
من با کتاب عشق تو مجنون و اواره ای من بی جنون عشق تو کجا من تنها روم
هر روز و شب مست نگاه و لطف تو می گو کجاست بی می بگو کجا من تنها روم
من هر سحر یاد توام با اشک و اه خسته ام بی یار و اشک ومن سحر کجا من تنها روم
ارام من بر گو به من یک لحظه ای با یک نگاه یک لحظه من بی عشق تو کجا من تنها روم
ای موج ارامش من ساحل ببین دیوانه است
من بی ساحل ارامشت کجا من تنها روم
من از پاییز گریزانم که پاییز چه دلگیر است
که پاییز چه غمگین است
سراسر زندگانیم را خزانست اما
تک درختی دارم می روید در گوشه حیات سرد پاییز
اما وه!چه پاییزی من از پاییز گریزانم
که لباسش همرنگ دل من است
من و او اهن رباییم همنام که از هم گریزانیم
چه پاییز دلسردی!
گریزانم گریزانم گریزان!
و امسال همین روزها دوباره متولد شدم و دانشجوی ارشد شدم و یکبار دیگر برگ تازه ای در
زندگیم ورق خورد و این برای من تولد در تولد است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اگر چه گاهگاهی پرواز شاپرکی خلوت سکوتش را بهم می زد اما موج او را تنها گذاشت
ارام ارام زمزمه می کرد و چشم به دور دست دوخته بود تا او را ببیند اما موج بی وفایی
اش را به رخش کشید و او را تنها گذاشت و اینک ساحل چه ارام بر افق می نگرد و در
انتظار است شاید موج او را صدا زند و از تنهایی رهاییش دهد شاید!
همه شوق پرواز دارند حتی یک وجب خاک را هم فراموش نمی کنند
وستایش را در ذهن خود جای دادند اگر چه تا پنج کیلومتر تا بهشت را
در سی امین روز پشت سر گذاشتند اما اکنون همه از سقوط یک
فرشته می گویند که که شوق پرواز دارد تا از یک وجب خاک یک زیر
خاکی در شهر دقیانوس بیابند اما هیچ چیز بر وفق مراد نیست
چون نمی دانم شهری وجود دارد یا نه و باید به جیرفت رفت!
و دستهای من چه بی مهر
همه کتاب عشق در دست و من بی عشق
که بی مهری دیده ام از کتاب مهر
همه سبزند و من رخسارم همه زرد
و فقط پاییز همرنگ منست و
سکوت سرد من
در انتظار دستان مهرقصه ای گفت با من ان مجنون
با کوله بار غم بر دوش امد
با قصه اش دلم به جوش امد
قصه گفت و اشک شبی چند
درد دل با دلم ساعتی چند
گفت تا دلش شیدا شد
از نسیمش کوچه ام رعنا شد
روز ها رفت و شبها گذشت
شبها رفت و روز ها گذشت
از زندگی پرسید مرامش را
من بدو گفتم قصه هایش را
قصه هایش غصه هایش را سرود
قصه هایم غصه هایش را ربود
از محبت گفتم و شبها گذشت
تا شبی امد که باید می گذشت
ساکت و ارام رفت و امید وار
گفت استاد؛رفتم به امید دیدار
خدا حافظ موج!
خدا حافظ ساحل!
خدا حافظ !!؟ارام ارام بوی پاییز قصه ی دلها را عطراگین می کند
کوچولو ها با ذوق بچگانه صبر و قرار را ازدست داده اند
گاهی لبخندو گاهی اشک و من دوست داشتم کو دکان را
پاییز اگر چه دلگیر است اما ارامش ان زردی برگها را محو
می کندو زیبایی ان دو چندان میشود و خش خش برگهایش با
صدای پای بچه ها در دل مدرسه موسیقی دلنشینی است بر
دل پردرد معلم و اینک پاییز علم و دانش بر همکاران و مشتاقان
فرهنگ مبارک!